محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1070
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مهاجر و انصار دربارهء انتساب سلمان سخن آوردند كه مردى نيرومند بود انصاريان گفتند : « سلمان از ماست » و مهاجران گفتند : « سلمان از ماست » و پيمبر گفت : « سلمان از خاندان ماست . » عمرو بن عوف گويد : « من و سلمان و حذيفة بن يمان و نعمان بن مقرن و شش كس از انصار چهل ذراع بكنديم و خدا از دل خندق سنگى سپيد و سخت نمودار كرد و آهن ما بشكست و كار سخت شد و به سلمان گفتيم پيش پيمبر برو و ماجراى اين سنگ را با وى بگوى كه يا از آن بگذريم يا فرمان خويش بگويد كه خوش نداريم از خط او تجاوز كنيم » گويد : سلمان پيش پيمبر رفت كه در يك خيمهء تركى جاى داشت و گفت : « اى پيمبر خداى ، پدر و مادر ما فداى تو باد سنگ سپيد سختى از زمين خندق در آمده كه آهن ما را شكسته و كار سخت شده و شكستن آن نتوانيم ، فرمان خويش بگوى كه خوش نداريم از خط تو تجاوز كنيم . » گويد : « پيمبر با سلمان به خندق فرود آمد و ما نه كس به كنار خندق بالا رفتيم و پيمبر كلنگ از سلمان بگرفت و ضربتى به سنگ زد كه بشكست و برقى از آن جست و دو سوى مدينه را روشن كرد گفتى چراغى در خانه اى تاريك بود ، و پيمبر تكبير فيروزى گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند . آنگاه پيمبر دست سلمان را بگرفت و بالا رفت سلمان گفت : « اى پيمبر خدا ، پدر و مادرم فداى تو باد ، چيزى ديدم كه هرگز نديده بودم . » پيمبر سوى كسان نگريست و گفت : « آنچه سلمان مىگويد شما نيز ديدهايد ؟ » گفتند : « آرى اى پيمبر خدا ديديم كه ضربت مىزدى و برقى چون موج برون مىشد و شنيديم كه تكبير مىگفتى و ما نيز تكبير گفتيم و چيزى جز اين نديديم . » پيمبر گفت : « راست گفتيد وقتى ضربت اول را زدم و برقى كه شما ديديد